با نام و ياد او
...هفته پيش، پس از مدت ها گذرم به پرديس كرج افتاد، راستش پس از فارغ التحصيلي و يك سالي و اندي كه پس از آن كه بي مزد و البته با قدري منت و برخي نامهربانيها، صرف يافتن فرصت شغلي در آن حوالي گرديد، كمتر گذرم به آنجا افتاده، ويژه آنكه در اين مدت، گروه و دانشكده هم تغيير مكان جغرافيايي داده از يك سر پرديس به سر ديگر آن، از يك ساختمان قديمي و به گمانم صميمي و عرضگستر به ساختماني نونوار عمودي طولگستر چند طبقه ولي بي آسانسور و به گمانم تا حدودي خشك و خشن و بيش از حد رسمي، ويژه آنكه ورود و خروجش نيازمند كشيدن كارت است بر سياق ادارات بوركراتزده...
... ساختمان قديمي براي نسل من- منظور هم دورهاي هايم - يك فضا و مكان خاطره آميز بود و به همين غناي خاطره اش بود كه برايمان كشش عجيبي داشت، در آن جا بود كه اولين درس دانشگاهي را در مقطع كارشناسي ارشد در دانشگاه تهران گذرانيدم، پاي درس اساتيدي نشستيم كه در رشته ما طراز اول بودند و پيشكسوت، با دوستاني آشنا شديم كه هر يك اكنون دست كم در جايي در قامت هيات علمي، پژوهشگر يا مديري مشغولند و با برخي هنوز دوستي ها هر چند طبق قانون از دل برود هر آنكه از ديده رود، به صورت زنگارگرفته ادامه دارد، آمدن و ارتقاي الگووار اساتيد جديد و البته رفتن دلگير و پندآموز برخي ديگر را نظارهگر بوديم، در آنجا بود كه دلهره امتحانات پايان ترم، ورودي دكتري، مصاحبه دكتري، كتبي و جامع دكتري، سمينار و دفاع از تز و رساله ارشد و دكتري را تجربه كرديم، در اينجا برخي با شريك آينده زندگي اشان آشنا شدند و به قول دوست با نمكي در مواردي گروه ترويج شد محملي براي تزويج!...، اين فضا بسيار به يك خانواده گسترده ميماند كه اعضايش در اطراف يك راهرو دراز مسكن گزيده بودند به سان روستايي خطي شكل، هر جاي آن مي ايستادي مي توانستي بر ساير نقاط اشراف داشته باشي، يك مركز كامپيوتر و كتابخانه اشتراكي، از راه پله ها كه بالا مي آمدي روبروي مركز كامپيوتر چند صندلي گذاشته بود كه دانشجويان منتظر، مي توانستند بي پرواي گذر زمان در آنجا جلوس كنند و رفت و آمدها را تحت نظر داشته باشند و با هم حرف بزنند البته به شرطي كه نخواهند در تير رس اساتيدشان باشند، چينش خطي صندليها تماس رو در رو به تماس گوش در گوش بدل مي كرد چونان نشتن خطي دستهاي پرندگان بر سيمهاي برق، برخي در اين صندلي ها مي نشستند و بحث روشنفكري مي كردند انگار در كافه هاي پاريس نشته بودند در قامت سارتر و صادق هدايت و...ديگر روشنفكران - به قول جلال آل احمد- غربزده و به گمان من روشنفكران خودخوانده ترويجزده...!، برخي ديگر هم غيبتكي مي كردند و ... در مجاور، سالن آمفي تئاتري داير بود كه محل برگزاري جلسات دفاع بود عمدتا و اگر خودت دفاعي نداشتي مي توانستي در زمان ارايه ها راحت در صندلي هاي آن لم دهي و پس از آن عرض تبريكي و خود پذيرايي، ... اتاق شورا كه جلسات گروه در آن برگزار مي شد در زمانهايي كه قرار بود تصميمي در باره ات گرفته شود، رازآلود مي نمود و دلهره آور،... آبدارخانه اي كه در ته راهرو قرار داشت كه يادش بخير زمان آقاي قاجار دزدكي براي نوشيدن يك ليوان چاي قند پهلو و البته شنيدن متلكي به زبان تركي از ايشان گاها سري به آنجا مي زديم و ...اين فضا كه بازسازي شده يك خوابگاه دانشجويي بود به سلف سرويس اقايان نزديك بود و از همين رو پسرها پس از شام كه عصرانه صرف مي شد اگر نمي خواستند به خيابان طالقاني بروند جهت هروله به قصد كار علمي و گاها خواندن نشريات و...روانه سايت گروه مي شدند...گروه به طور كمابيش ناعادلانه از خوابگاه دانشجويان دختر و پسر فاصله داشت، خوابگاهي كه براي من بدليل نشست و برخاست با دوستاني كه زيستنده انديشنده بودند، كلاس درس بزرگي بود...زمان ما نيازي به ثبت حضور به صورت انگشت نگاري نبود، همه كمابيش حضور داشتند گويا در زمان ما قاعده به مكتب آورد طفل گريز پاي را ....حاكم بود و شايد هم ما طفل گريز پاي نبوديم! .... و در چنين فضايي بود كه خميرمايه شخصيت حرفه اي من و خيليهاي ديگر تا حدودي در قالب برنامههاي درسي رسمي و پنهان شكل گرفت و جزو دانشآموختگان مكتب ترويج تهران قرار گرفتيم در مقابل مكتب ترويج شيراز كه ليسانسم را آن مكتب گرفته ام ولي بدون كوچكترين حس نوستالژيكي[1] بدان به همان دليل شاخص زيست انساني – اجتماعي كه پيشتر از آن گفتم .... و به مدد همين شيف مكتب است كه مي توان مكتب شيراز را با مكتب تهران قياس كنم... مكتب شيرازي كه به گمانم ديگر....! بماند براي هنگامهاي ديگر كه سر دراز دارد حكايتش...
...در حال حاضر چنين فضايي وجود ندارد، نه به لحاظ فيزيكي بلكه به لحاظ زيست انساني...چنانچه در اوان گفتار عرض كردم اين زيست اجتماعي انساني به ساختماني مدرن و شيك و چند طبقه نقل مكان كرده، بخش دانشجويان از اساتيد جدا شده، گروه هاي ترويج، توسعه و اقتصاد از هم جدا شده، بخش اداري جدا شده...و خلاصه به زعم من آن تجربه زيست انساني- اجتماعي چند نسلي پاره پاره شده و بسان آجرهاي قالب گيري شده روي هم قرار گرفته و... از اينرو فضاي خاطراتي ما هم گويا منهدم شده و سپهر حضور آنجا بس غريب!
...البته شايد همه اش فضا نباشد، هفته پيش كه گذرم بدانجا افتاد اول صبح بود و درختان قديمي پرديس از فرط سرماي استخوان تركون اسفندماه كرج سردر گريبون و كلاغها و شايد طوطي هايي كه در لابلاي آنها جلسه صبحگاهي داشتند و سروصدا كنان بر روي درختان جلوي مسجد گويا داشتند نيايش بامدادي را به صورت گروهي ادا مي كردند... يك لحظه با ديدن من احساس كردم ساكت شده اند شايد به احترام حضور من! يا لابد از روي تعجب كه اين دوباره اين صبح سرما چه كار مي كند اينجا! ... در آن هنگامه يك لحظه احساس غربت عجيبي كردم، گويا حس گرفته بودم داشتم در سكانس اول سريال lost ايفاي نقش مي كردم، انگار كه از فضاپيمايي به درون جزيزهاي ناشناخته پرتاب شده باشم و نه انگار كه نزديك به يك دهه از عمر نازنين آنهم در عنفوان جواني! را در اين مكان سر كرده بودم، فضا همان فضا بود ولي انسان ها همان انسان هاي آشناي پيشين نبودند، و ...اين حس غريب غربت تا زمان آمدن استادم كه قرار صبحگاهي با ايشان داشتم تداوم يافت و...و بدين سان به اين نتيجه رسيدم كه فضا، صرف نظر از شناسه هاي فيزيكي آن اعم از ساختمان، دار و درخت و طوطي دم دراز و ... نمي تواند به تنهايي خاطرات ما را بازسازي كنند و حس نوستالژي ما را ارضا...از همين رو است كه يك عكس، يك فيلم و هر آنچه نمايانگر تعاملات انساني ما البته در مكان و زماني خاص باشد بسيار براي ما مي تواند نوستالژيك تر باشد تا حضور در فضاي فيزيكي پيشتر زيست شده بدون عناصر انساني آن...در اينجا بود كه حسرت خوردم كاشكي از آن دوران عكس و فيلم ...بيشتري مي گرفتم تا زماني بتوانم با مرور آنها به ژرفاي نوستالژيكي برسم و خاطراتم را بازسازي كنم كه به گمانم تنوع و انباشت خاطرات معني دار و بازيابنده است كه به هويت و هستي ما معني مي بخشد - باور نمي كنيد حال افراد دچار شده به فراموشي يا آلزايمر را به ذهن متبادر كنيد...
...آن روز باز سر كلاس استادم نشستم البته نه به صورت رسمي و بر سياق حضور غيابي بلكه به صورت خودماني و صميمي...مدتها بود اينچنين در يك ديالوگ معني دار درگير نشده بودم، از آن ديالوگ هايي كه در پايان آن احساس مي كني به لحاظ تجربه زيست شده غنيتر شده اي چرا كه در تجربه زيستي ديگري - كه اينجا استادم بود- سهيم شده بودم و ... به اين فكر مي كنم كه چه مي شد اگر ما اين گفتمانها با اساتيد برجسته را نظم مي داديم بر سياق تدوين تاريخ شفاهي تا بشود در سطح وسيع تر و در گذر زمان از آنها بهره گرفت بسان آموزههايي معنايي... و البته در اين مورد كار آقاي دكتر نوروزي در مدون و منتشر كردن گفتگويي با استاد دكتر شهبازي در خور ستايش است به اين اميد كه انجمن ترويج باني خيري شود تا مجموعه اي تحت عنوان تاريخ شفاهي ترويج در ايران تدوين شود پيش از آنكه دير شده باشد ...و چه مي شد اگر بتوان از فضاي پيش گفته براي داير كردن موزه ترويج بهره گرفت ...
[1] واژه نوستالژی nostalgia از دو کلمه یونانی ساخته شدهاست: nostos که به معنی بازگشت به به خانه يا زاد و بوم است و algia که معنی «درد» میدهد. اگر در کتابهای ادبی و علمی تاریخی جستجو کنید، نشانی از واژه نوستالژی یافت نمیشود. چرا که نوستالژی حاصل یک واژهسازی در اواخر سده هفدهم میلادی است. Nostalgia را میتوان به طور خلاصه یک احساس درونی تلخ و شیرین به اشیا، اشخاص و موقعیتهای گذشته، تعریف کرد. معنی دیگر نوستالژی دلتنگی شدید برای زادگاه است. واژهنامه انگلیسی آکسفورد، نوستالژی را شکلی از دلتنگی که ناشی از دوری طولانی از زادگاه است، تعریف کردهاست، ن.ك.
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DA%98%DB%8C
بواقع نوستالوژي مبين احساسي است كه دل به ياد موهبتي باشد از دست رفته، به دريغ براي گذشتهاي دوستداشتني و سپري شده، يا به دلتنگي به دور ماندن از وطن يا جايي واقعي يا فرضي كه فرد از حضور در آن محروم مانده است. محمد قائد در كتاب دفترچه خاطرات و فراموشي (چاپ 1384، انتشارات طرح نو) درباره نوستالوژي گفته است كه "نوستالژي كيفيتي است عمدتاًُ عاطفي و كمتر عقلي، هم وابسته به احساس فرد از گذشته است و هم وابسته به نوع نگاه او به جهان متغير و به زندگي ناپايدار خويش. در فقدان انگيزه اي در زمان حال و هدفي در آينده، با گذشته ميتوان زيست، اما اينكه در گذشته هم بتوان زيست جاي بحث دارد ص 26).
به نام دانای توانا
کتاب ارزشیابی پیامدگرا در فرایند توسعه پایدار: پایش و ارزشیابی پروژه های توسعه روستایی توسط انتشارات جهاد دانشگاهی تهران به تازگی انتشار یافته است.
در ابتدای این کتاب در ستايش ارزشيابي آمده است که: ... براستي ارزشيابي آينه است، آينهاي نه از نوع محدب و معقر، بلكه از نوع وجدان بيدار (در سپهر فردي) و نمايانگر راستين واقعيت (در سپهر حرفهاي) و حقيقتنما (در سپهر اجتماعي). رويكرد ما در قبال ارزشيابي، به راستي و درستي پندار، گفتار و كردار ما بستگي دارد، اگر بخواهيم ميتوانيم كژيهاي محتمل و راستكردارهاي خويش را همواره در جلوي ديدمان داشته باشيم و بر پايه آن، كژيها را به راستكرداري بدل كنيم و راستكرداريهايمان را راسختر دنبال نماييم؛ در این صورت، سخت نيازمند ارزشيابي هستيم تا آيينهاي در برابر رخسارمان بگذارد و چراغي رهنمونگر در پيش پاي هستارمان؛ اما اگر به سياق كژكرداران ديگر فريب و بواقع خودفريب، بترسيم "چون پرده برافتد" من نمانم چنين كه مينمايم در پيش چشم تو... در این صورت از ارزشيابي ميترسيم و بر آن ميشويم تا سنگاندازي كنيم و خش بيندازيم بر آيينه، بدين گمان كه چهره مخدوش خويش را از ديده ديگران پنهان بداريم؛ هر چند براي كوتاه مدت، چرا كه در هر حال آن آموزگار پاينده، تاريخ، محكمه قضاوتي را چه بسا در نبود ما، تدارك خواهد ديد تا به موجب آن، آحاد ديگران پرونده ما را ورق زنند و حكم صادر كنند... با این تفاوت كه ديگر پرده برافتاده و حقيقت عريان در پيش چشم خلق و نيز چه بسا وجدان بيدارشدهمان، چون خورشيد تابان، برق ميزند، اما ديگر مجالي براي دفاع و مهمتر از همه، جبران باقي نيست: "اي که دستت میرسد کاری بکن _ پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار"....
در اين كتاب يك رهيافت يادگيري براي انجام پايش و ارزشيابي پيامدگرا مبتني بر آموزههاي برگرفته از دستيابي به دستاوردها و رويارويي با مشكلات تجربه شده در فرآيند مديريت پروژههاي توسعه، همراه با مجموعهاي از مفاهيم، ايدهها و رويههاي عملي، معرفي شده است. بنا به تجربه، بسياري از مسايل بروزيافته در فراگردهاي پيوسته مديريت پروژه، از جمله ساماندهي نظام پايش و ارزشيابي، از روند اوليه طراحي پروژه برميخيزند. از اینرو، در اين كتاب طراحي و مديريت شايسته پروژه از ديدگاه پايش و ارزشيابي مطرح شده است و خوانش آن به دستاندركاران مديريت پروژههاي روستايي كمك خواهد نمود تا: (الف) پيامدهاي مورد انتظار از پروژهها و چگونگي دستيابي به آنها را روشن سازند؛ (ب) در مورد نحوه ارزيابي روند پيشرفتها و پيامدهاي پروژه تصميمگيري نمايند؛ (ج) دادهها و اطلاعات ضروري را گردآوري و پردازش نمايند؛ و (د) دلايل واقعي موفقيتها و شكستها را شناسايي و به منظور ارتقاي سطح پاسخگويي، آنها را به مخاطبان (ذينفعان، دستاندركاران، و جامعه) معرفي كنند و با تسهيم آموزهها و ديدگاههاي چندگانه، جهت بهبود فعاليتها در ادامه كار به همرايي برسند.
رويهمرفته این راهنما بر رويكردي عملگرايانه در پيگيري مسايل واقعي بروزيافته در سراسر فرآيند پايش و ارزشيابي استوار است و نگاهي يكپارچه، كاربردي، فرآيندمدار و كليتنگر به تمامي مراحل پيوسته پايش و ارزشيابي در چرخه مديريت پروژههاي توسعه، از تنظيم قرارداد تا مستندسازي، گزارشدهي و فرا ارزشيابي، و تمامي مولفههاي نظام پايش و ارزشيابي، با توانش پوشش مضموني و موضوعي فراگير، بويژه گستره عملياتي توسعه روستايي و ترويج كشاورزي دارد.
این كتاب در نه فصل، (معرفي ساختار كتاب همراه با درآمدي بر مفهوم و كاركرد ارزشيابي؛ بهرهگيري از پايش و ارزشيابي در مديريت پيامدگرا؛ پيونددهي طراحي پروژه، برنامهريزي سالانه و نظام پايش و ارزشيابي؛ ساماندهي نظام پايش و ارزشيابي؛ تصميمگيري درباره موضوع پايش و ارزشيابي؛ گردآوري، مديريت و رسانش اطلاعات؛ فراهمسازي ظرفيتها و شرايط ضروري براي پايش و ارزشيابي؛ بازانديشي انتقادي براي بهبود عملي؛ و ارزيابي نهادي) و نيز پنج پيوست (تعریف مفاهيم و واژگان پایش و ارزشيابي؛ تدوين ماتريس چارچوب منطقي؛ تدوين ماتريس پایش و ارزشيابي؛ معرفي روشها و فنون پايش و ارزشيابي؛ و توصيف شغلي و شرح خدمات براي پايش و ارزشيابي) تدوين شده است. در تمامي فصول، به اقتضاي بحث، آموزهها و شواهد تجربي فراواني از پايش و ارزشيابي پروژههاي توسعه روستايي در سراسر جهان، چه از نوع موفق و چه از نوع چالشبرانگيز و يا ناموفق، ارايه شده است. علاوه بر سودمندي مورد انتظار از ديدگاه پايش و ارزشيابي و مديريت پروژههاي توسعه، مباحث روششناسي _ روشها، فنون و ابزارهاي معرفي شده براي گردآوري، تحليل، تركيب، تفسير و انتشار اطلاعات_ ميتواند از منظر "روش تحقيق" نيز مورد توجه قرار گيرد. سرانجام، ساختار پودمانگونه این كتاب راهنما، فرصتي را براي خوانندگان فراهم ميآورد تا بسته به نيازها، علايق و مسئوليتهاي خويش، فصل يا بخشهاي ويژهاي را به صورت جداگانه مطالعه نمايند (از متن پشت جلد کتاب).
امید است این کتاب بتواند به عنوان یک راهنمای مرجع در این حوزه مورد استفاده علاقه مندان قرار گیرد.
به نام خدا
... امثال بنده در رشته ترویج و آموزش کشاورزی تحصیل کرده اند و می کنند، دارند تدریس و پژوهش می کنند و یا مشغول به انجام فعالیتهای ترویج و آموزش کشاورزی هستند- البته با درجات متفاوتی از تجربه-؛ و خلاصه اینکه بر این گمانیم که ترویج و آموزش کشاورزی را در کل، از جمله رسالتش را در محضر اساتید و البته به مرور زمان در خلال تجارب و واقعیات، (تا حدودی) درک کرده یا فکر می کنیم درک کرده ایم و از سوی دیگر، به صورت حرفه ای خود را در ساحت و قلمرو ترویج و آموزش کشاورزی می دانیم و جزو این خانواده؛ بنابراین اگر نکته ای مطرح می شود قاعدتا نه از سنخ "بر سر شاخ نشستن و از بن بریدن" هیاهوگری و جوسازی و جلب توجه و تخریب بزرگان قوم نیست؛ بلکه به گمانم بر مدار مسئولیت پذیری حرفه ای در قالب خودانتقادگری جمعی به قصد بهبود کردارها، کارمایه ها و ساختکارهای مشترک مستقر در قلمرو حرفه ای ترویج و آموزش کشاورزی است؛ این را عرض کردم جهت پیشگیری از هر گونه بدفهمی دو سویه، حال اجازه دهید بروم سراغ اصل موضوع، با روایت یک تجربه شخصی...
...در اواخر سال 1385 در جریان دفاع از رساله دکترایم بودم و به روال معمول، در جستجوی یافتن مجله معتبری بودم برای انتشار مقالات مستخرج از رساله ام که کیفیت آن به تایید کمیته رسیده بود. یکی از اساتید، مجله ترویج و آموزش کشاورزی را پیشنهاد کرد و من هم بیدرنگ مقاله را به فرمت درآوردم و به دفتر مجله ارسال کردم ، بعد از مدتی تلفنی پیگیری کردم - البته امکان تماس تلفنی موفق با دفتر مجله برای اینجانب و برخی از دوستان همواره یک چالش بوده – و متوجه شدم که مقاله مزبور به هر دلیلی به دفتر مجله نرسیده و لذا در ابتدای سال 1386 از طریق یکی از همکاران به صورت دستی به آن دفتر ارسال شد و بدین سان چرخه ای از تماس موفق و ناموفق، اصلاح و ارسال و پرداخت هزینه انتشار و داوری و.. آغازید...و .بالاخره در سال 1390 مرقومه ای مبارک از سردبیر بزرگوار مجله دریافت کردم مبنی بر رد مقاله، و آنچه در این بین برای بنده گلایه برانگیز است، نه رد شدن مقاله پس از پاسخگویی مفصل به اصلاحات جزیی داوران- چرا که رد شدن و پذیرفته شدن یک مقاله بر وزن بردن و باختن در فوتبال! چیز طبیعی است - البته بگویم که این مقاله بعدا در مجله داخلی علمی پژوهشی معتبری پذیرفته شد- بلکه فرایند بسیار زمان بر مابین ارسال یک مقاله و تعیین تکلیف نهایی آن – رد یا چاپ- است؛ و البته این روند در مورد مقاله دیگری هم تکرار شده است و اکنون دقیقا یکسال از زمان ارسال مقاله به دفتر مجله می گذرد و می توانم تا چند روز آینده سالگرد ارسال مقاله را جشن بگیرم. البته نسبت به عمر مقاله پیشین این مقاله دوران کودکی خود را طی می کند و حالا حالا مانده تا به بلوغ برسد و لابد مثل ترشی سیر هر چقدر بمونه ارزشش بیشتر می شود!
واقعیت این است اقتصاد تحقیق حکم می کند زمان بین تحقیق و انتشار یافته ها به حداقل برساند و انتشار یافته های تحقیقاتی روزآمد شود، در غیر اینصورت یک مقاله توپ نیست که در قفسه آرشیو مجلات یا داوران و در دور باطل داور، سردبیر و نویسنده پاسکاری و دست اخر به نا کجا اباد شوت شود و عتیقه نیست که با گذر عمرش ارزشش بیشتر شود، ..
رعایت چنین اصلی در مورد ما ترویجی ها که از دیرباز وظیفه "پل بین تحقیق و بهره بردار " را به خود منتسب کرده و به رسالت خود تعریف شده مهندسی رسانش یافته های تحقیقاتی در کشاورزی می بالیم، ضرورتی تر و واجبتر است و این مهم بیش از هر جایی باید در تک رسانه مکتوب معتبر حرفه ما یعنی مجله انجمن ترویج و آموزش کشاورزی ایران باید تبلور یابد. مجله ترویج و آموزش کشاورزی یکی از ویترینهای افتخار ماست و باید به یاری تک تک ما، الگوی انتشار سریع بهترین مقالات در قلمرو بین رشته ای ترویج و آموزش کشاورزی باشد – همانطور که کمابیش تا کنون بوده و خواهد بود و جا دارد بخاطر انتشار منظم با وجود همه مشکلات از دست اندرکارانش سپاسگزاری نمود– ..
.... یک مجله سرمایه علمی مشترک یک قلمرو علمی است و به تک تک اعضای آن قلمرو تعلق دارد و از اینرو باید هشیار بود که خدای نخواسته یک مجله علمی به ملک شخصی گروهی بدل نشود و فقط گروه یا باندی از یک دانشگاهی خاص خود بنویسند و خود داوری کنند و خود بررسی کنند و خود چاپشان کنند و خود هم بخواننندش- و این به گمانم شایسته هیچ مجله ای نیست (این توصیه ربطی به مجله مورد بحث ما ندارد)....
بی تردید کیفیت یک مجله علمی در گروه همکاری دستاندرکاران چندگانهای است، برای نمونه، در مورد مقاله پیش گفته بخشی از تاخیر بخاطر عدم همکاری داور محترم تطبیق کننده بود که نزدیک به دو سال را برای رد کردن از ما زمان گرفت که رد کردنش برای او چند دقیقه بیشتر وقت نمی برد و می توانست قبل از رفتن به فرصت مطالعاتی کارش را یکسره کند... در این خصوص و با توجه به اظهار نظر کارشناس مجله مبنی بر تاخیر برخی داوران در ارزیابی و ارسال نتیجه داوری، فهرستی از داوران تازه نفس آماده همکاری با مجله به دفتر مجله ارسال شد ولی تا کنون دفتر مجله تلاش نکرده است از این داوران استفاده کند که با توجه به شناختی که از آنها دارم زودتر از 2 سال پاسخ می دهند! برخی همکاران شاید به بهانه شلوغ بودن سرشان و احتمالا به خاطر...معمولا مقالات ارسالی را برای داوری یا پاسخ نمی دهند تا بی دلیل رد یا پذیرش می کنند و غالبا بیشتر این گروه از همکاران معمولا انتظار دارند فقط دیگران در خدمتشان باشند در نقش داور سریع مقالات انها و دانشجویانشان را سریع داوری کنند و بطور متقابل از خود هزینه نمیکنند ... البته تجربه کار کردن اینجانب با مجلات داخلی و خارجی در نقش داور یا نویسنده نشان داده که بر خلاف بیشتر مجلات معتبر خارجی که داور در نقش راهنمای هدایتگر و ارایه دهنده دیدگاه های مشروح حتی در صورت رد مقاله ظاهر می شود، در بسیاری از موارد داوران به اظهار نکات کلی و کلیشه ای و عدم هیچ گونه گزیدار اکتفا می کنند (مثلا داوری می نویسد چکیده انگلیسی و فارسی منطبق نیست ولی نمی گوید کجایش منطبق نیست یا....) ...مورد دیگر به دشواری تماس با دفتر مجله مورد بحث و لزوم الکترونیک شدن نحوه ارسال و داوری و پیگیری مقالات به این مجله است که البته مدتی است همان سایت قدیمی هم دیگر باز نمی شود و نوشته در حال ساخته ......در هر حال از انجمن ترویج و آموزش کشاورزی در دور جدید فعالیت انتظار می رود این سایت را فعال نماید... همچنین پیشنهاد می شود اگر روال اداری اجازه می دهد بهتر است گردانش مجله به صورت تناوبی به گروههای ترویج دانشگاههای مختلف محول شود و بدین سان امکان بهره گیری از خلاقیتها و استعدادهای جوان در دیگر دانشگاهها که گویا نسبت به دانشگاههای مادر وقت بیشتری دارند، فراهم شود... همچنین پیشنهاد می شود انجمن با ارتقای رتبه خویش در انتشار مجلات جدید به گروه های ترویج و آموزش کشاورزی یاری رساند ....
...در پایان از دوستان خواهش می شود دیدگاه ها و تجارب خودشان از ارسال مقاله به مجله انجمن و نحوه ارتقای کارکرد مجله برای پوشش همه اعضا در دریافت، پیگیری و انتشار مقالات را در قسمت نظردهی درج نمایند...باشد که سودمند واقع شود، انشاءالله....
آمار: خوب بد زشت[1]- در ستايش آمار و در نكوهش آمارزدگي افراطي
به نام دانای کل
... آمار علمي است كه مشخصات جامعه را به صورت كمي اما با در نظر گرفتن اوضاع كيفي آنها مورد بررسي قرار ميدهد و اصول و روشهاي جمعآوري اطلاعات آماري، نمايش دادن آنها و تجزيه و تحليل و استنتاج آماري را مورد بحث قرار ميدهد[2]...
واقعيت امر آن است چنانچه از تعريف بالا از آمار نيز برميآيد، كاربرد آمار و بهرهگيري اصولي از روشهاي آماري در همه رشتهها، از جمله ترويج و آموزش كشاورزي كه ماهيت بينرشتهاي و پيونددهنده علوم طبيعي (كشاورزي) و انساني (اجتماعي- اقتصادي) و رفتاري و... دارد، از اهميت اساسي برخوردار است و نقش بارزي در مطالعات و دانشافزايي در اين حوزه داشته و دارد. اين مهم با رشد نرمافزارهاي آماري تسريع و تسهيل شده است.
در خصوص ضرورت و اهميت كاربرد آمار در مطالعات ترويجي هيچ شكي نيست، اما آنچه در اين بين چالشبرانگيز شده است، همانا نحوه كاربرد آمار در مطالعات ترويجي است كه در اين مقال، مختصراً به مواردي مشهود اشاره ميشود.
- آمار به عنوان هدف يا وسيله: متاسفانه گاهاً ديده ميشود كه تحليل آماري به اصطلاح پيشرفته، به عنوان هدف و غايت تحقيق در نظر گرفته شده است. از اينرو كل يك گزارش تحقيق، مقاله و غيره به روند تحليل و ارايه برونداد نرمافزاري و معرفي پارامترهاي آماري بر طبق دستورالعملهاي از پيش مشخص اختصاص يافته است، گو اينكه ترويج و پژوهش ترويجي در خدمت آمار بوده و نه برعكس. اينجا است كه ترويج كه فالنفسه هدف مفهومرساني و دانشافزايي و... را عهدهدار است، با حجم سنگيني از دادهها، تكنيكها و بروندادهاي آماري مورد هجوم قرار گرفته و به گوشه رينگ برده ميشود و در يك كلام، ترويج با آمار يا كاربرد آمار اشتباه گرفته ميشود و به قول يكي از استادان، ترويج ميشود تامآر[3](واژه مركب حاصل ادغام دو كلمه ترويج و آمارextatistification/ exstatistification).
- مقدسپنداري آمار و آمارزدگي: در مواردي كاربرد افراطي و اعتقاد جزمانديشانه به آمار به نوعي آمارپرستي، آمارزدگي (statistification) يا آمارزدگي افراطي (overstatistification) منجر شده است، به نحوي كه عدهاي در نتيجه كاربرد دستورالعملور نرمافزارهاي آماري به سياق آشپزي خانمهاي خانهدار از روي كتاب آشپزي دچار هيجان آماري ميشوند و يا برخي ديگر تلاش ميكنند با دادن آمار و ارقام پز دهند يا در پشت آمار قايم شوند، گويي آمار و ارقام خشك و بي روح، وحي منزلند! و آمار دروغ نميگويد! يا نميتوان دروغ آماري گفت! غافل از اينكه علم آمار در نفس خود خطا را پذيرفته است و هرگز از اطمينان صددرصد صحبت به ميان نميآورد. اين گفته "آلفرد سوي" مبني بر اينكه "اعداد بيگانگي هستند كه بسادگي زير شكنجه اعتراف ميكنند"، هشداري است براي كميتگرايي صرف و تكيه افراطي بر آمار و ارقام، بويژه در شرايطي كه روايي و پايايي آنها مورد ترديد است، و تلاش چنداني براي دستيابي به برداشت و معناي واقعي كه انتظار ميرود در پس آمار و ارقام مستتر باشد، صورت نميگيرد و معنا و مفهوم به مسلخ معنيداري آماري برده ميشود و با گيوتين تحليلهاي آماري گردن زده ميشود.
- تكيه بر برونداد نرمافزاري به جاي درك منطق آماري statistical logic : واقعيت آن است كه در بيشتر موارد كاربرد آمار به ورود دادهها و گرفتن پرينت از output نرم افزار و گزارش آن به عنوان يافتههاي تحقيق به صورت كليشهاي بسنده ميشود بدون اينكه مبناي آماري يا منطق آماري مربوطه درك شود. این مسئله با گسترش نرمافزارهاي آماري كاربر-دوست (User-Friendly Software) تشديد شده است. كافي است دادهبرگ نرم افزار را باز كنيد و دادهها را وارد و دستور تحليل بدهيد و منتظر گرفتن خروجي و انتقال آن به صفحه ورد word جهت تنظيم مقاله و گزارش بمانيد و البته بر اساس يكسري پارامترها، معنيداري و يا تاييد فرضيات تحقيق را بيان كنيد.
- روشهاي آماري مناسب يا روشهاي آماري ساده/پيشرفته: گزينش و كاربرد روشها و تكنيكهاي آماري بايد متناسب با هدف، فرضيه، مقياس اندازهگيري، پيشنيازهاي آماري و ...صورت گيرد. از اينرو ممكن است در يك مطالعه، بسته به ملاحظات مزبور، آزمون نشانهها، همبستگي اسپيرمن و...هدف مورد نظر را تامين كند يا اينكه در يك مطالعه نياز باشد از تحليل فازي يا الگوي معادلات ساختاري و تصميمگيري چندمعياره و.. بهره گرفته شود. برخي روشهاي آماري بواسطه مبناي آماري، ساده و برخي پيچيدهاند. ساده و پيچيده بودن تنها ملاك انتخاب نيست، بلكه آنچه در يك مطالعه علمي مهم است كاربرد مناسب يك روش آماري مناسب، صرفنظر از سادگي و پيچيدگي آن است. متاسفانه در بيشتر موارد مشاهده ميشود كه داوران بر يك مطالعه توصيفي ايراد ميگيرند كه چرا از آمار تحليلي استفاده نشده است، در صورتي كه چنين مطالعهاي ماهيتا توصيفي است و نياز و شرايط كاربرد روشهاي آماري تحليل را ندارد و يا محققان از كاربرد روشهاي آماري به اصطلاح ساده پرهيز ميكنند مبادا به عقبماندگي آماري متهم شوند، غافل از آن به جاي دستهبندي آمار به دو دسته ساده و پيشرفته بايد بر كاربرد صحيح روشهاي آماري مناسب و مقتضي تاكيد شود. البته اين مهم نيازمند ارتقاي فرهنگ آماري (statistical culture) كل منظومه علمي رشته، اعم از دانشجو، پژوهشگر، استاد، داور و غيره است.
- تمركز بر مطالعات آماري و كمي و عدم توجه به روشهاي كيفي و تركيبي: همانطور كه ميدانيم پس از گذر از دوره تكتازي پارادايم كمي (quantitative paradigm) در تحقيقات علوم اجتماعي - كه رشته ترويج و آموزش كشاورزي و توسعه كشاورزي و روستايي نيز بدليل ماهیت بينرشتهاي از الگوهاي مفهومي، چارچوبهاي نظري و روششناسي اين حوزه بهره ميگيرد- و آشكارشدن كاستيها و نقدهاي وارده بر اين پارادايم در تبيين واقعيت و قرب به حقيقيت كه غايت هر تحقيقي است، پارادايم تحقيق كيفي (qualitative paradigm) به عنوان یک گزيدار مطرح شد و البته، نسبت به پارادايم كمي در داخل كشور بدلايلي چند كه عمده آن از حاكميت كليشههاي روششناسانه كمي در ذهن پژوهشگران و دشواري انتشار مقالات در مجلات كميتگرا ناشي ميشود، در عمل چندان که بایسته و شایسته است، بكار گرفته نشده است و البته پس از دورهاي همتازي و تباين، اكنون روششناسان بر مدار كثرتگرايي روششناسانه راي به همآميزي اين دو پارادايم (mixed method) دادهاند. كار ترويج از جنس مفهومپردازي و معنارساني (semantic communication) است و اين بيشتر با تحقيقات كيفي و مركب همساز است. تغيير اين شرايط باز هم نيازمند فرهنگسازي، ترويج روششناسيهاي كيفي و مركب در كنار روشهاي كمي، انتشار مجلات تخصصي با محوريت توسعه روششناسي و مطالعات كيفي و همآميخته و... است. در هر حال، پيشرفت منظومه ترويج و آموزش كشاورزي مستلزم نوآوري و توسعه روششناختي به صورت سرآمد و با رويكرد بينرشتهاي و نه عاريتگيري منفعلانه نرمافزاري تكنيكهاي آماري مد روز است.
- بسنده كردن به تحليل دادههاي آماري و بروندادها و عدم تفسير و استنتاج مفهومافزا: كاركرد متعارف مورد انتظار از آمار بيشتر معطوف به تحليل است و از اينرو گفته ميشود "تحليل آماري". به لحاظ مفهومي و معناشناسي (semantic) بسياري از معناهاي برداشتشده و برابرنهادههاي واژگاني رايج براي تحليل (analyze)، همانند (break down, dissect, separate out, fractionate, decompose, anatomize )، كمابيش كاركرد تجزيه را بازتاب ميدهند. متاسفانه در بسياري از پژوهشها صرفاً به تجزيه و تحليل دادهها (data analysis) بسنده ميشود و كمتر به تركيب (synthesis) آنها پرداخته ميشود؛ در صورتي كه دستيابي به اطلاعات و رسيدن به دانش، مستلزم تركيب، تلفيق و همگرايي دادهها است. اين رويكرد سبب تقليلگرايي و شكستن شناخت يا واقعيتبازنمايي شده در روند تحقيق به اجزا و عناصر آماري يا اتميشدن معرفت (anatomization of knowledge ) و از دست دادن تصوير و درك يكپارچه از موضوع تحقيق ميشود.
چنانچه پيشتر اشاره شد، متاسفانه در مواردي كل فرايند چندگامه كاربرد آمار در مطالعات ترويجي به گردآوري و وارد كردن دادهها به دادهبرگ نرمافزار و گزارش برونداد حاصله به صورت كليشهاي و خشك و گاها بي روح و بي مفهوم بدون كمترين استنتاج، تحليل و تفسير آماري تقليل مييابد و اين چنين است كه محقق نميتواند از دام آماري كه خود تنيده است، بدرآيد و بتواند از رهگذر استنتاج و تفسير منطقي يافتهها، مفهومي و دستكم، راهكاري ارايه دهد. اين چنين است كه نوعي گسست بين يافتهها و پيشنهادها در برخي مطالعات مشهود است و محقق مانند كارگر خط توليد كارخانه آماري ميماند كه از يك طرف داده وارد ميكند و از طريق ديگر برونداد ميگيرد بدون اينكه بتواند چيزي بر علم بيفزايد. اين چنين است كه برخي داوران، منظور ناظران علمي از ساير رشتهها در برخورد با مطالعات ترويجي رك و بي پرده ميگويند كه "خوب كه چيه!" يا " شما اين تحقيق را هم انجام نميداديد هم ميتوانستيد اين پيشنهادها را ارايه دهيد" و ... مقالات و رسالههايي را ميبيني كه يك عالمه آمار و ارقام دارد غافل از افزودن يك مفهوم بر منظومه ترويج و به قول يكي از استادن، اين كارها مصداق اين ضربالمثل هستند: " آفتابه و لگن هفت دست، ولي از شام و نهار خبري نيست"... ارزشافزودهاش پيشكش، متاسفانه در برخي مطالعات تلاش ميشود تا تمام چاله و چولههاي يا نواقص نظري، مفهومي و ...در پشت آمار و ارقام مسستر باشد...اين جور كارها را ميشود نوعي لكهگيري يا نازككاري يا به اصطلاح آرايشي و پيرايشي، statistical make-up نام نهاد كه به سياق تردستي آماري (statistical dexterity) ميكوشند تحقيق را به صورتي كه خود ميخواهند و نه به شيوه اصولي هدايت و منظور و مفهوم مورد نظر خود را در قالب و لفافه پيچيده و مبهم اعداد و ارقام و بروندادهاي آماري به خورد مخاطب بدهند و بر عكس اصول ترويجي، از آمار براي گمراه كردن، نامفهومساختن، مبهم كردن و...مردم بهره گيرند بدين گمان كه حرفي كه من ميزنم فقط خودم ميفهمم و عدهاي قليل، زيرا حرفي است تخصصي و پيچيده! این در حالي است كه كار ترويج سادهسازي و قابل فهمسازي است[4]. این چنين است كه گاها مطالعات ترويجي به جاي پردهبرداري و كشف و آشكارسازي حقيقت يا به عبارت بهتر واقعيت پيچيده، به صعبالفهم كردن و دشوار كردن و در لفافه پيچاندن (Mystification)[5] و مسسترماندنش كمك مينمايند گويا نان ترويج در نافهميدن مخاطبانش است و نه برعكس! چنين عملي مصداق اغواگري آماري (statistical seduction) است كه بيترديد با جهتگيري (bias) و انحراف، تجاوز يا دستكاري در واقعيت و بازنمايي آن در فرايند تحقيق همراه است. اغواگري آماري يكي از مصاديق بارز اغواگري در زبان علمي[6] است. سازوكار پيشگيري آن نيز در بهداشت آماري (statistical health) و پرهيزگاري و تقواي آماري يا كاربست متعهدانه و اصولي آمار در تحقيق علمي خلاصه ميشود. پر بيراه نيست كه همانند فارغالتحصيلان پزشكي كه سوگند بقراط ياد ميكنند، هر پژوهشگري نيز قبل از پژوهيدن سوگند سقراط ياد كند تا به اصول علمي پايبند بماند.
- مدگرايي و موجگرايي در استفاده از يك روش يا تكنيك آماري: متاسفانه، بدليل همان نگاه دو قطبي ساده/پيشرفته به آمار، ميتوان نوعي مدگرايي يا استفاده گسترده از يك روش يا تكنيك آماري را در برههاي از زمان و سپس كمرنگ شدن آن و رفتن سراغ تكنيك ديگر مشاهده كرد؛ گو اينكه مدل ماشين، موبايل و...است كه جنس تازهاش بهتر است" نو كه آمد به بازار، كهنه ميشه دلآزار" اين را در مورد كاربرد افراطي تحليل عاملي اكتشافي و در حال حاضر، مدل معدلات ساختاري در ترويج ميتوان مشاهده نمود ... چند مدت پيش مقالهاي داده بودم يكي از مجلات نوپاي وطني كه بنا به اقتضاي هدف تحقيق، جنس دادهها، ماهيت فرضيات و الگوي نظري و...از ماتريس همبستگي استفاده كردم بودم، داور محترم هم در مقام نقد پيشنهاد داده بودند حتما بايد از مدل معدلات ساختاري بهره گيريد تا مقاله شما پذيرش شود! كسي منكر بهرهگيري از پيشرفتهاي نرمافزاري و تكنيكي آماري نيست، ولي اين كاربرد بايد مقتضي و مناسب باشد، در غير ابن صورت مصداق اين حالت است كه پس از اينكه بالفرض آخرين مدل شخمانه (تراكتور) كه به بازار آمد، ديگر هيچ كسي از تيلر، بيل و...در مزرعهاش استفاده نكند و براي هر كار از آخرين و معظمترين مدل شخمانه استفاده كند!... اين در حالي است كه ، "هر روش جايي و هر تكنيك كاربردي دارد"...
- عدم در نظر گرفتن شرايط و ملزومات هر روش يا تكنيك آماري: كاربرد صحيح يك روش يا تكنيك آماري مناسب ملزومات و شروط خاصي دارد. براي نمونه در بسياري موارد مشاهده ميشود تحليل عاملي اكتشافي بدون در نظر گرفتن مقياس دادهها و بدون رويكرد خاصي به انجام ميرسد. يا اخيرا در مورد مدل معدلات ساختاري كه مد شده است، بدون پيمودن گامهايي چون، نظير ترسيم الگوي نظري بر مبناي روابط علي (casual )، مدل ساختاري و مدل اندازهگيري (measurement and structural models) و تامين شروط لازم، نظير بيان رسمي تئوري مورد نظر در قالب مدل ساختاري، بيان منطق نظري براي فرضيات علي، معين نمودن نظم علي و جهت علي، تعيين معادله تابع بسته، مشخص نمودن مرزهاي مدل، ثبات مدل ساختاري، عملياتي كردن متغيرها، تاييد تجربي مطالعات كاركردي (ساختاري) و تاييد تجربي پيشبينيها (برازش مدل ساختاري با دادههاي تجربي) به انجام ميرسد. مواردي مشاهده شده است كه محقق در تعريف نظري و مفهومي سازه و سنجش آن مشكل دارد، آنرا به عنوان متغير يا صفت نهان وارد مدل كرده است و جالب است پس از برازش مدل، روايي و پايايي سازه را اريه داده است. این كار مثل این ميماند كه كرونباخ آلفا به نشانه پايايي نه در مرحله مطالعه راهنما بلكه در هنگام تجزيه و تحليل نهايي دادههاي گردآوري شده ارايه شود. بدون اينكه مبناي نظري و مفهومي مستدللي در خصوص دستهبندي مجموعه گويه اندازهگيري شده در مقياس ناپارامتري وجود داشته باشد، برخي به تحليل عاملي تاييدي مبادرت ميورزند آنهم با انبوهي از گويهها. در صورتي كه تحليل عاملي در مورد متغيرهايي اندازهگيري شده در مقياس پارامتري رواست، بطور مكرر ما از آن در مورد تحليل انبوه گويههايي استفاده كردهايم كه دستهبندي مفهومياشان از قبل مشخص است و در تاييد كار خود به كاربرد تحليل عاملي در مورد مجموعه گويههاي اندازهگيري شده در مقياس رتبهاي در مطالعات معتبر اشاره ميكنيم، غافل از آنكه در این مطالعات تحليل عاملي به قصد پاياييسنجي و آنهم در مورد يك مقياس اندازهگيري يكپارچه و نه مجموعه گويههاي پراكنده بكار رفته است. چنين رويههاي نابجايي پيشتر در موارد توصيفي، نظير كاربرد نابجاي ضريب تغييرات براي اولويتبندي گويهها نيز باب شده است. و این چنين است كه كاربرد (نارواي) آمار در تحقيق علمي منجر به خطا و اشتباه ميشود و آمار ميشود بلاي جان حقيقت و شناخت و محق ميشود خيانتكار در مورد آمار و علم در جريان تحقيق علمي!
- فراموشي ملزومات نظري و علي در تحقيق علمي و تحليل آماري: چنانچه پيشتر گفته شد، امروزه پيشرفت نرمافزارهاي آماري فرصتها و تهديدهايي را با خود داشته است. برخي بدون درك مباني رياضي، نظري، محاسباتي و...بر نرمافزارها تكيه ميكنند. غافل از اينكه نرمافزار كه هوشمند نيست، شما هر دادهاي را به آن بدهيد بالاخره بروندادي به آن ميدهد كه ممكن است معنيدار باشد و از قضا فرض شما را تاييد كند. در این خصوص يكي از همكاران نقل ميكرد به دانشجويان در درس آمار به عنوان تكليف، گفتم پرسشنامه روستاشناسي را تكميل و دادههايش را به عنوان تمرين كلاسي تحليل كنند. در این بين، يكي از دانشجويان در راستاي تحليل دادهها ماتريس همبستگي تشكيل داده بود و در نتيجه، بين بسياري از متغيرهاي نامرتبط رابطه معنيداري بدست آمده بود، از جمله بين "تعداد مرغ و خروسها خانوارهاي روستايي مورد مطالعه با ميزان رفت آمد سرپرست خانوار به شهر" و مواردي از اين دست كه منطقاً نميشود تبيين و تفسيري براي آن ارايه كرد مگر اينكه بگوييم هر چه سرپرست خانوار جهاشهري و ميل به سفر داشته باشد بيشتر دوست دارد آندسته حيوانات خانگي را پرورش دهد كه سبكبال و اهل پروازند"! براي دستيابي به يك تبيين علمي موزن لازم است يك تحليل و تفسير، هم به لحاظ معني و هم به لحاظ علي، رسا باشد. رسا بودن معنايي[7] نيازمند ارايه دليل كافي براي توضيح نوع خاصي از رفتار و رسا بودن علي[8] نيازمند تحقق احتمال تكرار يك پديده در شرايط مشابه بطور تجربي است. توضيح اينكه اگر هيچ معنايي به چنين رفتار نوعي نسبت داده نشود، ميزان يكساني يا دقت آماري احتمال آن هر قدر هم زياد باشد، باز هم چنين رفتاري قطع نظر از اينكه به فرآيندي مشهود يا ذهني مربوط باشد، بصورت يك احتمال آماري غيرقابل درك باقي ميماند. از اينرو تبيين علمي يك رفتار نيازمند رسايي علي و معنايي توامان و همزمان است[9].
در عصر علمزدگي، آمارزدگي، اطلاعاتزدگي و پژوهشزدگي بسيار ديده ميشود كه بخواهند الگوهاي تحقيق در علوم و تكنولوژي را بر همه پژوهشها نيز اعمال كنند، كاري كه از سالها پيش در علوم انساني كردهاند. به عبارت ديگر مشكل در "علمزدگي" است كه متأسفانه به بسياري از حوزههايِ به اصطلاح علوم انساني– به تبعيت از غربِ دو قرن قبل – سرايت كرده است. خود غربيها مدتهاست كه از اين مرحله گذشتهاند، اما ما هنوز گرفتاريم. هنوز مقالههاي تحقيقي ما قالب دارند و كساني كه در به قالب زدن خشت و مقالهسازي و كتابسازي استادند، علمدار تحقيق هستند. علم چراغ زندگی انسان بوده و هست. اما تشت سلطه علم بر زندگی انسان در قرن بيستم بود که از پشت بام افتاد. همه هنر و ادبيات قرن بيستم يک سره نقد اين ديدگاه بود که از علم بت میساخت. علمزدگی به حدی بود که حتی بعضی از هنرمندان نيز شيفته و مرعوب شدند و حتی مکتب درست کردند. فوتوريسم يا هنر آينده از جمله همينهاست. نيل پستمَن در کتاب "تکنوپولی" در توصيف علمزدگی به سه انديشه اشاره میکند که پايه تکنوپولی است: 1- روشهای پژوهشی در علوم طبيعی در پژوهشهای مربوط به رفتار انسانی نيز مصداق دارند. 2- علوم اجتماعی اصول معينی را ارائه میدهند که به کمک آنها سازماندهی جامعه به طريق معقول و بشردوستانه ممکن میگردد. 3- اعتقاد به علم زيربنای مجموعه اعتقادات و بينشهايی است که به زندگانی معنا میبخشد و برای انسان رفاه، پرهيزگاری و حتی جاودانگی به ارمغان میآورد. آمارزدگی فرزند خلف علمزدگی است. علم آمار از دستاوردهای بزرگ بشر است و به بسياری از تصميمگيریها جهت و استحکام میبخشد. اما افراط در کاربرد اين ابزار و استفاده نابجای آن آفت ديگری است که گاه چون اُختاپوسی ذهن انسان و زندگی او را به اختيار میگيرد. مانند آمارگری که قصد عبور از رودخانهای را داشت که عمق متوسط آن يک متر و بيست سانتیمتر اعلام شده بود و در اين راه غرق شد[10].
عارضه ديگر علمزدگی، اطلاعاتزدگی است. جامعه اطلاعاتی تازهترين دستاورد اين قرن و موهبت ارزندهای است، اما در کنار مزايای فراوانی که دارد، چنان آواری از اطلاعات بيهوده بر سرمان خراب کرده که هنوز برآورد نتايج آن کار دشواری است. واکنش طبيعی ارگانيک در برابر آوار خوراک، سوء هاضمه و پس زدن است. بر اثر اين سرسام جامعه به هر اطلاعی بیاعتماد میشود و طبعاً اولين پيامد آن تعطيل انديشه و جلوه ظاهری آن شکست کلام مکتوب و کتاب است. حاصل اين اطلاعاتزدگیِ انسانِ نوعی، اقيانوسی از دانستههای سطحی، حافظه متورم و انديشه ايستا و سترون است. اطلاع زدگی حتی به مقاله و رساله و کتاب هم رسيده است. پژوهش نيز هنگامی آفت میشود که پژوهشگران حرفهای بی توجه به ضرورت و صرفاً بر اساس قالبهای از پيش تعيين شده در قالب طرحهايی يکسان به تعريف مسئله تحقيق و ارائه شيوه آن میپردازند و معمولاً با ابزار پرسشنامه و روشهای آماری خود را مجاز میدانند که در هر زمينهای تحقيق کنند[11]. اينان مدعيان كميپرست حقيتشناسي و حقيقتگويي هستند، غافل از آنكه، خيلي هنر كنند بتوانند واقعيت را بازشناسانند، حقيقت پيشكشان!
[1] بر گرفته از فيلمي با همين عنوان " The Good, the Bad and the Ugly " كه یکی از مشهورترین فیلمهای وسترن اسپاگتی است که توسط سرجیو لئونه در سال ۱۹۶۶ در ایتالیا ساخته شد. زبانی که بازیگران این فیلم به وسیله آن تکلم میکنند مخلوطی از ایتالیایی و انگلیسی است. این فیلم سومین (و آخرین) فیلم از سه گانه دلاری (Dollars trilogy) سرجیو لئونهاست. این فیلم در حال حاضر در لیست ۲۵۰ فیلم برتر تاریخ سینما در سایت معتبر IMDB با امتیاز ۸.۹ از ۱۰ رتبه پنجم را به خود اختصاص داده است.
[2] منصورفر، كريم (1376) روشهاي آماري. انتشارات دانشگاه تهران.
[3] اين واژه در ظاهر به تارمار شدن ترويج در اثر هجوم آمار را به ذهن متبادار ميكند.
[4] چنين رويكردي حكايت پادشاهي را ميماند كه بخاطر تردستي خياطش در انظار عمومي برهنه مانده بود و كسي جرات نداشت از ترس نافهمي يا بدفهمي به او بگويد برهنهاي جز كودكي....
[5] Antony Unwin Statistification or Mystification? The Need for Statistical Thought in Visual Data Mining. Proceedings of the 5th European Conference on Principles of Data Mining and Knowledge Discovery, Springer-Verlag London, UK ©2001
[6] اغواگري زباني نشانهاي از افول "بهداشت كلام" است - كه مبين چگونگي كاربست واژگان در جاي درست و به معناي درست ميباشد - و در نتيجه عواملي چند سبب شده است كاركرد زبان در بسترسازي و جريانسازي براي انديشهورزي و گفتمان و مفاهمه، برقراري پيوندهاي سالم بر مبناي درك مشترك، آفرينشهاي هنري و كردارهاي معنوي و غيره به چالش كشيده شود. يكي از ريشههاي افت بهداشت كلام اين است كه واژگان بازيچه دست سياست شدهاند و برخي كارگزاران دنياي سياست ميكوشند معناي واژهها را دگرگون نموده و به تعبيري واژگان را مسموم سازند يا آنها را از معنا تهي كنند؛ آنها به كاربست اقناعي و اغوايي زبان ميپردازند تا بدين سان مردم را در شناخت خوب و بد و درست و نادرست به بيراهه كشيده و دچار لغزش و ترديد و آشفتگي نمايند و به دلخواه خود و بنا به معيارهايي كه خود بر حسب منافع مورد نظر تعريف ميكنند، بر انديشه و كردار آنها تاثير بگذارند. اين رويكرد نوعي خيانت به زبان و در نتيجه، تهديد سرمايه ارتباطي، فرهنگي، انساني، سياسي و اجتماعي جامعه است. وقتي واژگان لكهدار ميشوند، ارزشها نيز آلوده ميشوند. هنگامي كه جامعهاي فاسد ميشود، نخستين قرباني آن زبان است. از اينرو انتقاد و اصلاح اجتماعي با آفتزدايي و پالايش دستور و دستگاه زبان و احياي معاني حقيقي واژگان رايج در گفتمان اجتماعي آغاز ميشود تا بدين سان زبان سالم و سخن بهداشتي شايسته يك جامعه سالم شكل گيرد و روابط اجتماعي سالم، سازنده، راستين و حقيقي عرصه را بر هر گونه دروغپردازي، چاپلوسي و مداهنه و ريا و سالوس و تزوير تنگ نموده و زبان را از وجود آنها پاك سازد (اميني، 1387). بيترديد توسعه يك منظومه علمي همانند ترويج و آموزش كشاورزي، زماني ممكن ميشود كه با شناخت آسيبها و تدبير سازوكارهاي مقتضي، دستگاه زبان بسان سازوكار شكلدهي و گردانش سرمايههاي مادي و معنوي بشر بتواند كاركرد محوري خود، يعني رسانش و تبادل گفتاري يا نوشتاري معاني حقيقي بر مبناي درك مشترك واژگان را به خوبي به انجام رساند.
[7] Meaningfully adequate
[8] Casually adequate
[9] وبر، ماركس. مفاهيم اساسي جامعهشناسي. ترجمه احمد صدارتي. تهران: نشر مركز، چاپ ششم، 1383.
[10]پستمن، نيل، تکنوپولی، تسليم فرهنگ به تکنولوژی، ترجمه دکتر صادق طباطبايی، تهران، سروش، 1373
...تجاهل عالمانه يا "خود را از زيركي به ناداني زدن" از اون رفتارهايي است كه حرص و كفر من این يكي را درميآورد...البته نه خود واژه - كه مفهومسازش هر كه بوده، درخور سپاس است- ، بلكه كساني كه چنين كاري را انجام ميدهند. اصولاً و اساساً! افراد را ميتوان بر اساس دانايي واقعي و دانايي ظاهري – يعني رفتاري اجتماعي كه دانش واقعي آنها در آن تبلور مييابد- به چند دسته تقسيم نمود:
1- افرادي كه هم در ظاهر و هم در باطن، واقعاً نادان و به اصطلاح جاهل هستند و تجاهل آنها از نوع خالص، غيرعامدانه و به عبارتي بر مدار "تجاهل خالصانه"، "تجاهل واقعي" و "ناداني راستين" است و به نظر بنده – عليرغم ارزش دانش و دانايي- ولي بخاطر رفتار خالصانه و بدون ريا و بدون ظاهرسازيشان از لحاظ اخلاقي قابل ستايش هستند. آدم تكليفش را با اينها ميداند و اگر بداند و بتواند از گزند نابخردياشان در امان ميماند؛ اينها "نميدانند و ميدانند كه نميدانند" و این را در باطن و ظاهر نشان ميدهند - البته هستند كساني كه "نميدانند و نميدانند كه نميدانند" و از اينرو در جهل مركب يا ناداني مضاعف به سر ميّبرند؛
2- دسته ديگري از افراد هستند كه در مقابل گروه نخست قرار دارند و در واقع (باطن) و در ظاهر دانا هستند، يا به زبان ساده هم خردورز و با بصيرت و با سواد هستند و هم این دانايي در ظاهر و رفتار آنها تجلي مييابد. اينان همان عالمان واقعي و تمام عياري هستند و به سياق "تعالم عالمانه" يا "داناي راستين" رفتار ميكنند و در تمامي اعصار، بدليل ارزش بصيرت، خردورزي، حكمت، شعور، دانش، سواد و اطلاعات - كه البته هر يك معنا و مفهوم متفاوتي دارد- به لحاظ ارزشي، اجتماعي، اخلاقي، حرفهاي و ديني و مذهبي۱ و... مورد ستايش هستند؛ اينها"ميدانند و ميدانند كه ميدانند۲" و اينگونه هم رفتار ميكنند۳. »
3- دسته سوم، افرادي كه هستند كه در واقع "چيزي بارشان نيست" و دانش و آگاهي چنداني در چنته ندارند اما در ظاهر چونان افراد عالم و دانا عمل ميكنند و رفتاري دارند به سياق "تعالم جاهلانه يا ظاهري" يا "دانای كاذب يا ناراستين" . اينها بسيار خطرناكند و مصداق آنهايي هستند كه "نميدانند و ميدانند كه نميدانند /يا ميپندارند كه ميدانند" ولي نقش دانايان را ايفا ميكنند و گاهاً آدم فريب ظاهرشان را ميخورد ... برخي از اينها ظاهر خودعلامهپندار و كارشناس جهانشمول را به خود ميگيرند و به موجب مرور سطحي صفحه اول روزنامهها روي پيشخوان دكهها يا مرور تيتر سايت خبرگزاريها يا شنود از همكاران و همالان، در تمام امور كارشناس هستند و يا بيش از آنچه كه ميداند اظهار فضل ميكند، به عبارتي خود را به بيشفهمي ميزند...و هر چند از لحاظ اخلاقي رفتارشان نكوهيده است اما به لحاظ روانشناختي چنين رفتاري حكايت از يك سازوكار رواني براي رفع كمبود يا عقده دانايي آنها دارد و...
4- دسته چهارم، كه روي سخن این نوشتار كوتاه است، افرادي هستند كه در مقابل دسته سوم قرار دارند و "ميدانند و ميدانند كه ميدانند" اما! به سياق نادانان عمل ميكنند و خود را به مشنگي، گيجي، فراموشي ميزنند و گاهاً در مقام توجيه، خود را فروتنانه! كمهوش، بياطلاع، كودن، دستپاجلفت، تنبل، فراموشكار و ...خطاب ميكنند و رفتارشان مظهر "تجاهل عالمانه" يا "ناداني ناراستين" و "تجاهل ظاهري" است... طرف پشت سرهم برخط است می گوید ایمیل شما را ندیده؛ گوشي موبايلش از دستش نمي افتد ميگويد تماس شما را نشنيده و نديده؛ چشم دارد مثل عقاب تيزبين،با ماشين جلوي شما در خيابان مي پيچد مي گويد شما را نديده؛ طرف مو را از ماست مي كشد ميگي برو ماست بيار ميرود آب مياورد برايت!، طرف واو به واو قانون و مقررات را بلد است و يكپا کتاب قانون سيار است، حق شما را رعايت نميكند و مسئوليتش را انجام نميدهد ميگويد از قوانين اطلاع نداشتم؛ طرف دكترا دارد، خروار isi، مقاله، كتاب نوشته و دانشگاه تدريس ميكند – هر چند اينها صرفاً ملاك شعور و خردورزي نيست_ اما در خلوت ذهن خودش "خدا را بنده نيست" و همه را نادان ميپندارد اما در موردي پيشپاافتاده خود را به "نفهمي ميزند" و البته شاید طرف مقابل را ... حساب ميكند و زير كار شانه خالي ميكند و باز در خلوت خودش به ريش ديگراني كه ظاهرا يا واقعا فريبش را خوردهاند ميخندد... و این سازوكاري رواني – رفتاري است در تعاملات اجتماعي براي برخي كه در روابطشان تودار، اقتصادي، غيرقابل پيشبيني و گمراه كننده عمل ميكنند براي پيشگيري از ضايع شدن حقشان یا سازوکار دفاعی در مقابل زیاده خواهان (به گمان خودشان) و البته! در بسیاری موارد براي عدم انجام وظيفه، مسئوليتپذيري و اداي دين در مقابل ديگران بدليل ناداني ظاهرانه و گرنه خیلی سخت است آدم بخواهد فهم و شعورش که گوهر کمیابی است را ناپیدا جلوه دهد!
این گروه و گروه قبلي گناه اصلياشان این است كه رياكارند و فريبكار "چنان نمينمايند كه هستند" بلكه "چنان مينمايند كه نفع شخصياشان ايجاب ميكند"، البته به گمانم گناه گروه چهارم يش از گروه قبلي است چرا كه گروه سوم بخاطر عقده رواني و گروه چهارم به خاطر اقتصادگرايي در رفتار اجتماعي (بر منطق "كم بخش و بيش گير") و البته هر دو بخاطر نفع شخصي دست به چنين رفتار زيانباري ميزنند و هر دو، بويژه چهارمي ناگزیر دروغ میگویند و کتمان می کنند واقعیت را و در کل شعور طرف مقابل را هدف قرار ميدهند ...
البته همه ممكن است همواره به يك سياق عمل نكنند و به گمانم برخي از افراد به دليل قاعده رفتار"وضعيتمند" (rule of situation-specific behavior) ممكن است در موقعيتهاي مختلف تركيبي از این چهار سبك رفتاري را بروز دهند ...چه عيب دارد كه عالمي در مورد موضوع خاصي كه اشراف ندارد، بگويد نميدانم.... هر چه باشد من اين يكي مثل خيليهاي ديگر از افرادي كه به سبك چهارم رفتار ميكنند متنفرم بيش از گروه سوم و اول! و متاسفانه چنين سبك رفتاري فراواني فزايندهاي دارد پيدا ميكند این روزها؛ زيرا بر خلاف گذشته، الان ماشاءاله هم تحصيلات عاليه دارند و با سوادند و انتظار ميرود خردمندانه رفتار كنند اما اگر نفع شخصياشان اجازه دهد! ....
۱- خداوند در قران كريم فرموده است: « آيا مردم دانا با مردم نادان برابرند».[زمر/ 9]
۲- به گفته شاعر:
آنکس که بداند و بداند که بداند *** اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند *** بیدار کنیدش که بسی خفته نماند
آنکس که نداند و بداند که نداند *** لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند *** در جهل مرکب ابدالدهر بماند
۳- البته این دسته باید به این پند "پاول واتسلاویک" توجه داشته باشند که: خطرناک ترین و جنون آمیزترین عقیده این است که ما عقیده و باور خود را واقعیت محض بدانیم.
به نام خدا
...گاها آدمي خروار كتاب، جزوه و مقاله و...مينويسد يا ميخواند دريغ از يك نكته تامل برانگيز كه مثل برق ۲۲۰ ولت آدم را بگيرد و ذهنهاي راكد را تكاني دهد- خودم را عرض ميكنم. بزرگان کم می گویند اما گزیده و سوزناک، كه گاها يك جمله اش ممكن است سونامي، زلزلهاي يا دست كم تكاني در ذهن خواننده ايجاد كند. در ادامه متن ايميلي حاوي جملات بزرگان كه دوستي برايم فرستاده را عيناً نقل ميكنم به اين اميد كه شما هم در حلاوت معنايي و طراوت انديشناك آن سهيم شويد. و البته اصالت استنادش هم گردن دوست فرستانده ايميل يا منبع اصلي آن!
- ابن سینا: من در میان موجودات از گاو خیلی میترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!
- نارسیس: لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره میشود، میتواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره میشود، شکست دهد.
- جورج برنارد شاو: مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف میشوی و مهمتر آنکه خوک از این کار لذت میبرد.
- مونتسکیو: آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند.
- انیشتین: دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطر کسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند.
- یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را مثل : بابا، مامان، پدربزرگ….
- نلسون ماندلا: بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی……
- چارلز استیون هامبی: رواننژندها توی آسمان قصرها میسازند.روانپریشها توی آنها زندگی میکنندروانپزشکها میروند اجارهها را میگیرند.
- جی.ام. بری: میشود از امشب قانون تازهای در زندگی بنا بگذاریم؟ همواره بکوشیم قدری بیشتر از نیاز، مهربان باشیم.
- الکس تان: شاید چشمهای ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشکهایمان شسته شوند،تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفافتری ببینیم.
- انتوان چخوف: دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آنها را آشکار می کند.
- آلبر کامو: بهتر است که در این دنیا فکر کنم خدا هست و وقتی به دنیای دیگر رفتم بدانم که نیست . و این بسیار بهتر از این است که در این دنیا فکر کنم خدا نیست و در آن دنیا بفهمم که هست .
- پروفسور حسابی: جهان سوم جایی است که هر کسی بخواهد مملکتش را آباد کند،خانهاش خراب میشود و هر کسی بخواهد خانهاش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد.
- ویل دورانت: هر شکلی از حکومت محکوم به نابودی با افراط در همان اصولی است که بر آن بنا نهاده شده است.
- از دفتر خاطرات یک دیکتاتور: مردم دو دستهاند، یا گول میخورند یا گلوله…
- ارد بزرگ: هیچگاه امید کسی را ناامید نکن ، شاید امید تنها دارایی او باشد .
- افلاطون: من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی شناسم. اما راهی را می شناسم که به ناکامی منجر می شود. گرایش به خشنود ساختن همگان.
وقتی داری بالا میروی مهربان باش و فروتن، چون وقتی که داری سقوط میکنی از کنار همین آدمها رد میشی
...پيشتر در مورد مصايب چاپ كتاب سخن راندهام، با اين حال كتاب، مخصوصا اگر خوب نوشته شود، تكراري نباشد و بسته به نياز مخاطبان تهبه شود، به نظرم بهترين قالب انتشار علمي محسوب ميشود. در ترويج و آموزش كشاورزي، عليرغم انتشارات قابل تقدير اساتيد بزرگوار و همكاران گرامي، هنوز جاي برخي كتابها براي ترجمه و تاليف خالي است و البته با پيشرفتهاي روششناسي، نظري و نرمافزاري... و بويژه براي تدريس در سطوح مختلف تحصيلي و فارغ از چرتكه امتياز و گرنت براي ارتقا، همواره به كتاب نياز ميباشد و یکی از شاخص های علم سنجی و نیز توسعه رشته های مختلف دانشگاهی به شمار می رود - البته به شرطی دانشجویان عزیز و ساير مخاطبان نسبت به تهیه و خوانش کتاب روی خوش نشان دهند و ما اساتید از جزوه گرایی و اسلایدبندی صرف پرهیز کنیم.
برنامهريزي ترويج يكي از زمينههايي است كه بنا به اندك تجربه تدريس اينجانب در دوره كارشناسي و كارشناسي ارشد ترويج كشاورزي بشدت نيازمند تدوين و تاليف يك كتاب درسي بود كه خوشبختانه به همت اساتيد و دوستان بزرگوار كتابي با مشخصات زير به تازگي انتشار يافته است. ضمن تبريك به مولفان، اميدوارم اين كتاب بتواند خلا پيشگفته را جبران نمايد:
- عنوان كتاب: برنامهريزي ترويجي (کتاب مرجع)
- نویسندگان: دکتر علی اصغر ميركزاده (استادیار دانشگاه رازی کرمانشاه) دکتر علی اسدي (دانشیار دانشگاه تهران) و مهندس مرتضی اكبري (دانشجوی دکتری دانشگاه تهران)
- انتشارات: دانشگاه رازی کرمانشاه
- سال انتشار: ۱۳۹۰
... محمد صالحعلا يكي از اون مجرياني است كه اديب است و سخنور و ... من دوران خوابگاهُ شبها به اجراي با حس و حالش در برنامه شبانگاهي راديو گوش ميدادم و سال گذشته هم در شبكه چهار برنامهاي داشت (دو قدم مانده به صبح) كه متاسفانه در سال جاري ادامه پيدا نكرد...در حال حاضر بعد از اخبار ورزشی ساعت ۱۵/۱ شبكه سه برنامهاي مذهبي پخش ميشود كه در برخی روزها آغازگرش دكلمه متن زير است توسط صالحعلاء كه گویا در ستایش پیامبر اکرم (ص) سرایش شده و برايم بسيار پرمعنا و پرحس است و يك بار به شنيدنش مي ارزد، البته من سعي ميكنم چند باري در هفته بشنومش!،.. البته این شعر را باید با خوانش خود صالح علا شنیده شود تا لذتش دو چندان شود...
یک امشبی با من بمان، با من سحر کن
بشکن سر من، کاسه ها و کوزه ها را
کج کن کلاه، دستی بزن، مطرب خبر کن
گل های شمعدانی همه شکل تو هستند
رنگین کمان را، به سر زلف توبستند ...
تا طاق ابروی بت من تا به تا شد
دردی کشان پیمانه هاشان را شکستند
تو میرِ عشقی، عاشقان بسیار داری
پیغمبری،
با جان عاشق کار داری
یک چکه ماه افتاده بر یاد تو و وقت سحر
این خانه لبریز تو شد ، شیرین بیان ، حلوای تر
یک امشبی با من بمان، با من سحر کن ...
...بيست و شش ارديبهشت ماه هز ار سيصد نود است.. در عصري مرطوب، ابري و گاهاً نمنم باراني، من! در اتاق كارم مشغول كار روي كتابي هستم كه پنج سال شده غده سرطاني زمان برايم، اتاق كارم در منتهااليه ساختماني واقع است كه گويا قبلاً آزمايشگاه بوده و محقر است و پر از جزوه و كتابهايي كه از فرط تنگي جا رويهم ميلولند و در روياي جا خوش كردن در يك قفسه چوبي و شايد معرفي و البته خوانده شدن توسط دانشجوي درسخواني كه امروزه ميشود فراوان از آنها يافت!، شبها و روزها را سر ميكنند ... رسيدن به اتاق كارم چون كوچههاي نعلبندان گرگان – محله قديمي شهري كه كار بوم من است و نه زادبومم و تا حدودي به آن عادت كردهام يا خواهم كرد- مستلزم رد كردن چند پيچ و راهروي تنگ است... بدين سبب اسمش را گذاشتهام نقطه صفر مرزي، و پنجره كوچكي دارد كه باز ميشود البته نه به روي يك منظره سر سبز كه در این شهر و ديار فراوان است، بلكه به روي اسكلت فلزي ساختماني بطور متناوب در حال ساخت و صداي لودري كه صدايش گوش من را مينوازد هنگامي كه خاك بر ميدارد و بر سر بنزخاورها ميكوبد و كمي تا قسمتي دودش هم به چشم من ميرود هنگامي كه گاز ميدهد، گويا ميخواهد قدرتش را به رخ بنز خاورهايي بكشد كه يكي دوتايي در صفند براي خاكگيري، چند روزي است اينجا ابري / باراني است، همان هوايي كه بسيار دوستش دارم، گويا آسمان ميخواهد جبران مافات كند نباريدنش در پاييز و زمستان را و شايد هم كم بارشي زادبومم را... اينجا كه اسمش دانشگاه است و بايد پر باشد از هياهوي جوانان دانشجو، سوت و كور است و البته منطقي است چون از كلاسهاي درس فاصله دارد ... و ناخواسته ميشنوم صداي آهنگين همكارم كه همسايه كاريام است و دارد با تلفن همراهش جوياي سرنوشت ماحصل توليد علمياش يعني مقاله نگونبخت گرفتار در چنبره داوري يك ژورنال وطني ميشود از همكاري ديگر كه به نظرم اگر قدري بلندتر صحبت ميكرد بدون نياز به تلفن همراه و البته پرداخت قبضش هم صدايش به گوش همكارش ميرسيد... و در اين بين نزديك ميشود صداي پا و سرفه نگهباني كه به روال معمول چك ميكند همه درهاي بسته و باز را در پايان كار اداري و نگاهی پرمعنا به من می کند با این مضمون که " کی می خواهید بروید تا ما هم در ورودی را قفل کنیم و نخواهیم تا نقطه صفر مرزی بیاییم"!...و در این حین پرنده ای که به هیبرید کلاخ و گنجشک می ماند پنجره دریچه گونه اتاقم را با لانه اش اشتباه گرفته و سرزده وارد می شود ولی با دیدن این همه کتاب و جزوه فرار را بر قرار ترجیح می دهد ...و در پی او از پنجره دود و بوي سوختني ميآيد انگار كارگران زحمتكش ساختمان خوشنمايي كه ديدن اسكلتش عادت ديداري هر روزهام شده همزمان با پختن قير برای عایق کاری اسکلت مزبور، دارند جگر كباب ميكنند، كه همراه با نان قلاچ – بربري گرد- سروش كنند، و اين جزو عادات غذايي برخي از همشهري هايم است، چنانكه در پايان شب، دود برخي جگرپزيهاي اين شهر - همانند مجاور پارك چالهباغ- چون آتشفشان نيمه فعال اكسيژن توليدي پارك جنگلي النگدره، ناهار خوران و ... كه بر بالاي شهر اتراق كرده را فراري ميدهند و البته آنزيم برخي رهگذران كبابدوست را به ترشح وا ميدارند... گويا شهر در فرهنگ ما بايد دود داشته باشد حالا چه از كبابي باشد، چه از دود خودروها يا از آتشزدن اجساد بی جان و نیمه جان درختان جنگلي - كه نمونه اش در پارك جنگلي النگدره زياد است ..جايي كه برخي شهروندان طبيعتدوست! آتشروشن كردن جزو فرايض جنگلنشيني اشان محسوب ميشود، حتي اگر لازم نداشته باشند و به قيمت پختن خودشان و دوديدن ساير افراد استفاده كننده از پارك تمام شود... لختي به قصد تحرك و به توصیه آرگونوميستها از جايم كه يك صندلي قديمي نيمهچرخان است، بلند ميشوم و از پنچره راهروي منتهي به اتاقم به منظر هزارپيچ مينگرم كه البته نه هزارتا ولي دست كم 10 تا پيچ پوشيده از درخت دارد و منتهي ميشود به ثپهاي كه بر بالاي آن آنتنهاي صدا و سيما نصب است و اکنون در منظره رویاگونه و چشم نواز در زیر بارش یا بهتر بگویم اسپری قطرات ریز باران در مه غوطه ور شده - هوایی که من فارغ از القاب و عناوین هواشناسان به آن هوای ابریشمی می گویم چرا که چون ابریشم پوست را می نوازد با شلاق مسلسل کم شتاب ذرات ریز باران، ... هزارپيچ كه از جاذبههاي طبيعي توريستي اين شهر است، هر روز كمدرختتر ميشود به يمن دخالت اشرف مخلوقات كه گاهاْ چونان تروريست بر جاذبههاي توريستي وارد می شوند ... اين روزها هزار پيچ از پي كشت غلات دامنههايش نماي سرتراشيدهاي را به خود گرفته كه زلف و گيسوانش را بريده باشند و بجايش گرد سبزي بر آن ريخته باشند، میان دامنه های این جنگل یا سبزپهنه مار شکل - به تعبیر یکی از دوستان به گمان خودش خوش ذوق- را هم با گچ بلوک بندی کرده اند گویا به قصد ساخت وساز... و این منظره تجلي تمامنماي! انديشه بس آرماني توسعه پايدار است كه گويا براي نخستين بار توسط كميسون برانتلند تعريف شده بدين مضمون ... "فراگرد تامين نيازهاي نسل كنوني بدون تهديد ظرفيت نسلهاي آتي براي تامين نيازهايشان"! و از قضا اكنون دارم تشريحش ميكنم در ابتداي كتاب در دست تدوينم ...با ديدن اين مظهر در تير رس از تحقق توسعه پايدار! جان تازهاي ميگيرم براي تشريح این مفهوم و انديشه زيربنايي و برميگردم به دفتر كارم و البته ندايي از درونم فرياد ميزند "تشريح نظري مفهوم توسعه پايدار كيلويي چند! برو عيناً در هزارپيچ قدمي بزن كه ممكن است بهاري ديگر نتواني بدين منظر و جمال رويتش نمايي!....